|
شروع کنیم؟ ادامه دارد...
باز امشب تکرار آرزویی دلم را می لرزاند... و ذکر بی صدایی چشمان بی طاقتم را... همین امشب که العفو العفو گفتن زمینیان تا عرش ,لرزان می رود... پیش رویت ایستاده ام...به یاد داری مرا؟ ارتعاش بی قرار بغضم را گوشهء گلو؟ دستهای بیتابم را کشیده رو به آسمان؟ دل شکسته ام را در تپش هایی بی جان؟ به یاد داری مرا ؟ نه آنچنان غرق در سیاهی گناه اینچنین ,درمانده و بی پناه... ای غمگسار غمزدگان... ای فریادرس بی فریادرسان... العفو ...العفو... التماس دعا سحر 19 رمضان
وقتی بارون با سر انگشت های لطیفش تن تنهای خیابون رو نوازش می کنه وقتی با بوسه هاش ,لب های پنجره رو به هم می بنده و سر می خوره روی گونه های اقاقیا درست همون موقع که بارون می زنه زیر آواز و برگ ها می رقصن با صدای چیک چیکش و قطره های بلورش روی دریای بی کران لی لی بازی می کنن... چشمام رو باز می کنم و می بینم صورتم خیسِ و لب های پنجره خشکِ خشک ! اقاقیا بیتاب شدن و برگ ها بی سر وصدا به جای بارون تن تنهای خیابون رو نوازش می کنن و قطره های بلورش توی دریاها گم شدن...! به خودم که میام می بینم...بازم دلم هوای بارونُ کرده...
/*
/*]]>*/
گم شده ام و کسی آدرس خیابانی که می رسد به من را ندارد! . . . من برای رسیدن نمی روم نرسیدن تنها راه رفتهء من است! ... آخ که امشب گیج می زنم و این گیجگاه لعنتی تن بی جان مرا می پیچاند به هم از درد... و درد تنها واژهء مشترک من و این تصویر مخشوش آینه ست! . . . بوق...بوق...بوق... این سنفونی نبودن توست که همیشه اجرای زنده اش از گوشی تلفن پخش می شود... . . . گم شده ام... و کسی خبر ندارد از حال خرابم!
برگشتم چندوقتی می شه... زبونم نمی چرخه بگم... دستم نمی ره بنوسم... یه مدتی وقت لازم دارم! فعلا
دارم می رم سفر یه جای عجیب یه جای آشنا اما غریب... نمی دونم چی بگم...چی احساس کنم! تمام کلمات و احساسات دنیا جلوی این حالم کم میارن...! می روم اونجا که می گن خونهء خداست اونجا که ابراهیم بناش کرد روی پی ای که آدم گذاشته بود می روم دعا کنم... اما شما قبلش واسم دعا کنین دعا کنین که لیاقتشو داشته باشم که لیاقتش رو خودش بهم بده تو دلم طوفانی به پاشده که نگو... لبیک...اللهم لبیک... حلال کنین خداحافظی...
تپش های قلب تو جاودانه ترین آوای بشریست محفوظش بدار از حسرت...از کینه...از نفرت... و بگذار تا آزادانه اوج بگیرد درست هنگامی که نیمهء گمشدهء خویش را می یابد درست هنگامی که نبض قلب دیگری ملودی حیات او را از سر می سراید و دست او را در دست حوادث بگذار رخصتی ده تا فراز و نشیب های فلک دژهای صبر او را مستحکم تر کند تا تازیانه های چرخ گردون دیگر...هرگز... لطافت ضربان های او را به بازی نگیرد مگذار قلبت رو به تیرگی ها بمیرد... مگذار احساس_این میراث ناب الهی_ لرزش های بی وقفهء او را ترک گوید. و بدان اینجا...درست در کنار تو همیشه دستی هست که بفشاری و غم هایت را به آن بسپاری حتی اگر فاصله میانمان یک قرن باشد وحتی اگر...روزی این دستها...خاموش باشند و سرد... حقیقت این است: تپش های قلب تو و روزهای پر امید آینده برای بهارهء عزیزم که این روزها,چنگ بی رحمی زندگی به گیسوان روزهای او افتاده به امید روزهایی سرشار از رنگین کمان
حالم خراب است با هیچ کس کلمهء مشترکی ندارم و حتی دغدغه ای و حتی لبخندی...! و در دلم سنگینی می کند کوله باری از حرفهای ناگفته وباز هم سکوتٍ لبهای حسرت زده ام میهمان هیاهوی دیگران می شود! گوش هیچ کس بدهکار نیست!اما حرفهایشان طلبکار گوش های من است! از اشکهای پنهانی ام نمی گویم! بگذار چون معنای حرفهایم همیشه پنهان بماند! علامت های تعجب جملاتم بی داد می کنند وقتی برای سوالاتم هیچ علامت سوالی جوابگو نیست! مرا برای ساختن نشکنید! من برای شکستن ساخته نشده ام! 1 تیر 1388 خوابگاه-12 شب...
از پشت لبهای بسته ام با تو سخن می گویم... آیا هرگز نت های کلامم بر روی خط حامل ذهنت به آوا رسید؟ و آیا توانستی حتی برای یک بار پرتوی نگاهم را از پلک هایت عبور دهی و بگذاری در سیاهی چشمانت معنای نگاهم روشن گردد؟ شده است که لرزش دستانم را در آرامش دستانت خاموش کنی؟ شده است که...؟ چه سود دارد پرسش هایم؟...لبانم که بسته است! و تو , افق نگاهت بر روی آینه خیره مانده و انعکاس تصویر خودت بر سیاهی چشمانت باقیست! با تو از چه بگویم؟ از حرفهایی که هزار بار در دل پروراندمشان و حتی یک کلمه شان را بر زبان نیاوردم... مبادا که طعم تلخ نپختگیشان آزارت دهد! نه...خیالت را آسوده می گذارم... برو... و دل نگرانی های نداشته ات را نیز ببر ... حال من خوب است...چنان خوب که ملالی جز دوری آرامگاهم ندارم...!
وقتی که با حرفهایم هیچ کلمه ای همراه نمی شود برای بیان حال غریبم... وقتی که خیسی گونه هایم را هیچ تفسیری نیست... و برای چشمان سرزنشگر تو...هیچ دلیلی نمی یابم تا پریشانیم را توجیح کنم... دیگر ادامه دادن...چه سود؟ همین...
در تلاطم افکارم گم شده ام... آنجا که هجوم می آورند سایه های وحشی خیانت... درست در لحظه ای که دستی برای خواهشی ممنوعه نیمی از همیشه را هرگز کرد. در تلاطم افکارم گم شده ام... و خوب می دانم بعدی از وجودم به سمت حسرت آرمیده است و چشمهایم... به سمت افقی از خواسته ها نابیناست. آری... من گم شده ام در تلاطم افکارم و جز زجهء ثانیه ها و زجر زخم ناگفته ها همسفر همیشه همراهی ندارم...
توی این لحظه که همه چشم انتظار تولد دوبارهء زمین خودشون رو تو ازدحام خیابونا گم می کنن چشماشون محو تماشای ویترین های رنگارنگه و دلشون لبریز از شور و شادیه... من... درست پشت بیتابی لحظه واسه تغییر جا موندم... من تو ازدحام خاطراتم گم شدم... چشمام از پشت قطرهء اشک محو تماشای چیزی نیست! دلمم...آخ نگم از دلم بهتره... آهای آشنای غریبه! منو از یاد بردی؟؟؟ مهم نیست... آینه رو فراموش نکن... آغاز زندگیه دوباره در سال هشتادوهشت مبارک!!!
-خیابان های شهر ,شلوغ نبودن توست! دستها موازی اند و نگاه ها تنهای تنها غروب را می نگرند... از قلب ها نمی گویم...که هر تپش تیغیست برای زخمی کردن بغض در گلو پنهان! تنها شده ایم و جاده ها میهمان قدم هایمان تا صبح طولانیست... -خیابان های شهر ,شلوغ نبودن توست! تا به کی... نمی دانم! کاش می آمدی...کاش... 12 بهمن 87_در شبی که قلبم از هجوم سیاهی...ترسید
به خواب رفته است چشمانم درست در آن لحظه که می پنداشتم بیدار شده ام
از حوالی انسانیت که گذشتی درست زیر چتر احساس آنجا که بوی نم محبت در هوا می پیچد و ریگ های خیانت مدفون شده اند زیر پای خیس موج های صداقت... در آن لحظه که جوانهء عشق سر از خاک بیرون می آورد و آسمان آبی تر از همیشه است یادی بکن یاد مارا... (اینم یه متن شاد واسه دوستایی که می گن من غمگین می نویسم!!!)
آخرین باری که نفس کشیدم کی بود یادم نمی آید آخرین باری که نفس کشیدم کی بود آخرین باری که ریه هایم از هوا پر وخالی شد کی بود آخرین باری که احساس کرده ام زنده ام کی بود کی بود....یادم نمی آید تنها, لحظه ای را به خاطر می آورم که به روی تخت آرمیده بودم لحظه ای که چشمانم را بازکردم و قلب خود را در کنارم یافتم غرق در خون قرمز داغی که هنوز جریان داشت! قلبم هنوز می تپید...صدای تپیدنش را می شنیدم! آخرین باری که به صدای قلبم گوش دادم کی بود یادم نمی اید آخرین باری که به صدای قلبم گوش دادم کی بود آخرین باری که ضربان شدیدش را احساس کردم کی بود آخرین باری که لرزش خفیفش را درک کردم کی بود کی بود...یادم نمی آید تنها چیزی که یادم می آید آخرین باریست که قلب کسی را از سینه اش بیرون کشیدم و اولین باری که قلب خودم را از سینه ام بیرون کشیدم......
گلدون صبرم ترک خورده لب طاقچهء تکرار... چشمای منتظرم پوسیدن از انتظار... آی...آی... ساعتای همیشه روی دیوار... :تیک تاکتون مستدام!!! :عقربه هاتون با دوام!!! امون بدین به این قلب بی قرار... نفسم برید...اما به آخر نرسید...! بغضم شکست...اما هیشکی به این دل ,دل نبست...! اشکام چکید...اما کسی مرگشونو ندید...! آی آسمون بی ستون... روی این دستای خالیم...یکم ببار...!
مغزم ازهجوم ناله های مردگان
در گور به خود می پیچد رهایم کنید...من آرامش می خواهم نگاه آشفته ام ,غرق ابهام ناگفته ای می لرزد و قلبم... در آغاز هر تپش...به پایان نفس هایم می رسد...! می سوزد...روحم گر گرفته است روحم رو به خاکستر شدن است و من رو به مردن , در دقایق مرگ ذهنم آرمیده ام...
نگاهم نکنید سنگینی نگاهتان تن خسته ام را طاقت نیست بگذارید ترک های قلبم در آغاز خرد شدن بمانند و فرو نریزند... باور کنید خسته ام... و این خستگی روح بیتابم را از هم می درد... وشریان های دریده ام نیز بماند برای تنهایی خودم ارتعاش بغض نشکسته ام را در گلو می میرانم... نکند غریبهء رهگذر تن عریان اشکهایم را به نظاره بنشید... نکند گونه های خیسم برق تنفر نگاهشان را منعکس کند نکند... دلم می لرزد...دلم آهسته آهسته می لرزد... و قلبم سکوت را مشتاقانه فرا می خواند... بگذارید روحم بالهای خسته اش را بگشاید...اوج بگیرد... آسمان می خواهم...آسمانی با نگاهی بارانی...وصدای غرش رعد...و نالهء باد... همگان رفتند از برای خویش من ماندم و یک عمر تنهایی در پیش
دخترک برایم لالایی می خواند چشمانم سکوت را پذیرا می شود و من صدایم را در قعر گلویم به گور خاموشی می سپارم واژه مرده است نگاهم مرده است عشق مرده است و من تنها تلخی جدایی را جرعه جرعه می نوشم شریان هایم خالی از عبور وقلبم آرام است نفس مرده است دلم مرده است ومن..........مرده ام
چشم من خاموش هیچ کس اشک تو را هرگز نبیند دست سرد پر غمت را هیچ کس در دست نگیرد روح من آرام گیر در کالبد من قلب تو در هیچ گور دیگری آرام
نگیرد آینه بشکن نیست دیگر طاقت دیدن رخصتی ده تا این شعله ء سرکش بی قرار در دل بمیرد...
ریشهء افکارم خشکیده اند حتی باران اشک هایم آنها را زنده نمی کند حتی جوانه ای سر نمی زند تا جرقهء یک فکر را به ارمغان بیاورد دلم مرده است و هیچ گوری نمی تواند بی تابی پیش از مرگ او را در خود پنهان کند و هیچ دستی یارای کفن کردن لرزش های او را ندارد و چشمانم...آه چشمانم تا وقتی که پلک هایم در تلاشند تا درخشش امید را در پشت خود پنهان کنند هیچ تصویری زیباتر از تاریکی را نمی توانم با آنها ببینم... می دانم که بالاخره خورشید سر می زند می دانم که بالاخره ریشه ای در ذهنم قوای از دست رفتهء خویش را باز می یابد کمر صاف می کند و با تمام نیرویی که به دست آورده اشک هایم را می نوشد و برگ های افکارم به واژه می رسند هنوز چشمانم بیدار است ...حتی در پشت تاریکی پلک هایم...!
از چه بگویم برایتان
لاشهء خاطراتم را در گورستان فراموشی به خاک سرد تنفر می سپارم شعرهای نا نوشته ام را از زیر تیغ نگاهتان بیرون می کشم و زخم های بی شمارشان را با مرحم اشکهایم تیمار می کنم دفتر نت های من کجاست؟ می خواهم خط های موازی اش را پاک کنم از هیاهوی حرفهایم و با نت سکوت...جای خالی زجه هایم را پر کنم! تو...خفته در میان خواب های رنگی و من بیدار در کابوس سیاه تنهایی بازهم ناگفته ماندند واژه ها و باز هم بی نصیب ماند حنجره ام از ارتعاش حقیقت و لب هایم در لرزش خفیف بی صدایی ماند و افکارم در پشت دیوار ترس خیمه زد چه حکم تلخی دارد نا امیدی...
|
About
مرگ سایه بی دلیل نیست
Home
|