آینه ای پر ترک
نگاه خیرهء من...چهره ای غرق تردید
واژه های زندانی ذهن من
می شوند به کاغذهای پاره پاره
تبعید...
می سوزد شریان هایم
زیر داغی زهر جنون
بدانید ای مردمان خواب آلود
منم تنها دیوانه ای
مجنون...
مانده است گلوی خشکم
در لرزش آخرین پژواک...
از لبهای بسته ام
می آید تنها...
صدای آهی سوزناک
باور مکن مرگ مرا
زنده ام هنوز در این گورستان پر از زنده!
این انسانیت است که سالهاست در این حوالی
مرده...
منم زندانی در این کالبد غرق هوس
زیر قرن ها خاک
که هیچ کس نکرده است...علفهای هرز آن را
هرس...
انعکاس قطره های اشک
به روی گونه های سوخته
کسی دستان مارا
به خط های موازی
فروخته...
برق حسرت در چشمان بی فروغ من
آینهء پر ترک
تنها همراه شبهای
پر سکوت من...
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:4  توسط هستیا(گلاره)
|
باور می کنی زندگی کردن رو فراموش کردم؟
وحالا درست زمانی که شکوفهء امید توی نگاهم جونه می زنه
تو نگاهم رو پرپر می کنی...
بی پروا دم پنجره می رم!
خدای من...چه ارتفاعی...
آخ...چرا صدام می کنی آسمون؟
نمی گی دلم یا صدات می لرزه؟
نمی گی هواتو می کنم؟
چشمامو محکم می بندم...سیاهی سرازیر می شه تو گودی چشمام
ستاره های ریز سفید بهم چشمک می زنن
یه نفس عمیق...ریه هام از هوای سرد شب پر می شه...خالی می شه...پر می شه...خالی می شه...
...
مردم پای پنجره جم شدن
دور تا دور یه آدم که چشماشو محکم بسته...!
و ریه هاش خالیه خالیه...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:1  توسط هستیا(گلاره)
|
چشم من خاموش
هیچ کس اشک تو را هرگز نبیند
دست سرد پر غمت را
هیچ کس در دست نگیرد
روح من آرام گیر در کالبد من
قلب تو در هیچ گور دیگری آرام
نگیرد
آینه بشکن
نیست دیگر طاقت دیدن
رخصتی ده تا این شعله ء سرکش
بی قرار در دل بمیرد...
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:47  توسط هستیا(گلاره)
|
ریشهء افکارم خشکیده اند
حتی باران اشک هایم آنها را زنده نمی کند
حتی جوانه ای سر نمی زند تا جرقهء یک فکر را به ارمغان بیاورد
دلم مرده است
و هیچ گوری نمی تواند بی تابی پیش از مرگ او را در خود پنهان کند
و هیچ دستی یارای کفن کردن لرزش های او را ندارد
و چشمانم...آه چشمانم
تا وقتی که پلک هایم در تلاشند تا درخشش امید را در پشت خود پنهان کنند
هیچ تصویری زیباتر از تاریکی را نمی توانم با آنها ببینم...
می دانم که بالاخره خورشید سر می زند
می دانم که بالاخره ریشه ای در ذهنم قوای از دست رفتهء خویش را باز می یابد
کمر صاف می کند
و با تمام نیرویی که به دست آورده اشک هایم را می نوشد و برگ های افکارم به واژه
می رسند
هنوز چشمانم بیدار است ...حتی در پشت تاریکی پلک هایم...!
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:11  توسط هستیا(گلاره)
|
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته
در این هم آوایی چشمانم با ابر ها
و در این هم لرزی دستانم با برگها...!
دلم عجیب وسعت تنهایی اش را با آسمان قیاس می کند
و گاه فکر می کنم
چقدر عجیب تر است که من
به دو قناری در قفس...حسادت می کنم!
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 19:30  توسط هستیا(گلاره)
|
خیلی سخته که وقتی از خواب بیدار می شی
ببینی که هنوز زندگی نکردی
اون وقته که می فهمی که چقدر خسته ای
چقدر دلت می خواد چشماتو ببندی و دیگه هیچی حس نکنی
و چقدر وحشتناکه وقتی بفهمی
تمام روزهایی رو که لمس کردی و توی اونها قدم زدی!
فقط رویایی بوده که توش فرو رفتی
وای این خیلی سخت تر می شه وقتی
درست موقعی که دارن توی گور می گذارنت
از خواب بیدار بشی و بفهمی
که تازه می خوای زندگی رو شروع کنی!!!
من خیلی خسته ام...
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 19:22  توسط هستیا(گلاره)
|
آی ساعت دیواری! هنوز که تو بیداری!
اینجا همه خوابیدن... دیگه کاری نداری!
تابلوهای غبارپوش! یادتون شد فراموش!
لبخندای اجباری... روی لبای خاموش!
در و دیوار خونه! هی نگیرین بهونه!
رنگ و لعاب چیه؟... آدم تو فکر نونه!
پرنده جون قناری! چرا تو بی قراری؟
من اینجا توی زندون... تو از قفس فراری!
ای آسمون گریون !هر شب می باری بارون!
بغض منه شکسته... نمی ترکه آسون!
از میان خط خطی های ذهنم
شعر نیست! ولی
ساده ترین شکل حرفهای من است...
همین
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:41  توسط هستیا(گلاره)
|
از چه بگویم برایتان
که هرگاه خواستم لب بگشایم
از درد زبان شلاق خورده ام
لب هایم به هم آمد
وسکوت
مهمان ناخواندهء افکارم گشت...
رویا زهر شیرین خود را به رگ هایم ریخت
و من بار دیگر
سوی چشمانم را از حقیقت دریغ کردم
می ترسم
من از فراموشی می ترسم
و این ترس است که گرمی خون شریانم را
به تیغ سرد تنفر می فروشد
وحسرت یک لبخند را
بر لبان خشکیده ام می گذارد
.
.
.
.
.
بال پروازم دهید...
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:2  توسط هستیا(گلاره)
|
سوم خرداد طرفای اوج خورشید
نالهء نوزاد تو حجم اتاق پیچید
دست و پا زدن بیهودهء کودک در بغل مادر
چرا هیچ کس نظر او را برای آمدن نپرسید؟
هجده سال بعد باز هم ظهر سوم خرداد
دخترک کنج اتاق از حسرت آهی کشید
نگاه ناامیدانهء دختر به کاغذهای خط خورده
دیگر تحمل نداشت بغض دخترک ترکید
باز هم قصهء همیشگی! دلیل ماندن؟
چرا شاعر از ادامه دادن داشت تردید؟
پا شد از جا ایستاد در مقابل آینه
خیره شد بر خود لبخندی بر چهره اش خزید
یک سوال کهنه در مغزش جان گرفت
چرا هیچ کس نظر مرا برای آمدن نپرسید؟
سوم خرداد 1386 _ درتنهایی روز تولد!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:34  توسط هستیا(گلاره)
|
لاشهء خاطراتم را
در گورستان فراموشی
به خاک سرد تنفر می سپارم
شعرهای نا نوشته ام را
از زیر تیغ نگاهتان بیرون می کشم
و زخم های بی شمارشان را با مرحم اشکهایم تیمار می کنم
دفتر نت های من کجاست؟
می خواهم خط های موازی اش را پاک کنم از هیاهوی حرفهایم
و با نت سکوت...جای خالی زجه هایم را پر کنم!
تو...خفته در میان خواب های رنگی
و من بیدار در کابوس سیاه تنهایی
بازهم ناگفته ماندند واژه ها
و باز هم بی نصیب ماند حنجره ام از ارتعاش حقیقت
و لب هایم در لرزش خفیف بی صدایی ماند
و افکارم در پشت دیوار ترس خیمه زد
چه حکم تلخی دارد نا امیدی...
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:28  توسط هستیا(گلاره)
|