تبليغاتX
حرفاتو گریه کن...اشکات صدات می شن

حرفاتو گریه کن...اشکات صدات می شن

قاصدک...ابرهای همه عالم شب و روز...در دلم می گریند

شروع کنیم؟
از کجا؟
از آنجا که کاغذهای رو سفیدم را
با خود به سیاهی آوردم؟؟
نه...!
قلمم دم نمی زند از کلمات روسیاه!!!
بی خیال , باخیال
نمی دانم!!!
به مغزم فشار نمی آورم که قلم فشار بیاورد به کاغذ
و کاغذ وا بدهد آنچه را که نباید!!!
***
بودن یا نبودن؟مساله این است؟؟!!
شک دارم که هملت نیز می دانست مرگ در کمین است!!!!
جناب مرگ شرمنده !!!
پای شما را هم جوهری کردم!!!
کسانی دیگر, قبلا جورِ کشتن مرا کشیده اند!!!
شما دیگر بیخیال من شوید,
مرده که کشتن ندارد!!!
***
باور می کنی حوصلهء زندگی کردن را ندارم؟؟
باور کنی یا نکنی مهم نیست!!!
چون ندارم!!!
***
نامه ای نوشتم برایت!!!
سطر سطرش را خط زدم
شاید خط دلتنگیم  تا تو برسد!!!
هرچند معلم ریاضی هجی کرد بارها برایمان
خطوط موازی همیشه دلتنگ اند!!!
و دایره به اضلاع مربع حسادت می برد!!!
کاش می فهمیدم...
منهای تنهایی را در جمع داشتن تو!!!
***
تن خیس نگاهم را
به آغوش چشمانت می اندازم
ولی تو پلک هایت را می بندی و
نگاهم, تالاپی می خورد زمین...!
وزمینِ گونه هایم
خیس می شود از خون شفافِ ناگفته هایم...
حرفها را که گریه کنی...
اشکها, صدایت را زمزمه می کنند!!!
***

ادامه دارد...







+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت15:42توسط هستیا(گلاره) | |

باز امشب تکرار آرزویی دلم را می لرزاند...

و ذکر بی صدایی چشمان بی طاقتم را...

همین امشب که العفو العفو گفتن زمینیان تا عرش ,لرزان می رود...

پیش رویت ایستاده ام...به یاد داری مرا؟

                             ارتعاش بی قرار بغضم را گوشهء گلو؟

                             دستهای بیتابم را کشیده رو به آسمان؟

                             دل شکسته ام را در تپش هایی بی جان؟

                             به یاد داری مرا ؟ نه آنچنان غرق در سیاهی گناه

                             اینچنین ,درمانده و بی پناه...

ای غمگسار غمزدگان...

ای فریادرس بی فریادرسان...

العفو ...العفو...

                                             التماس دعا

                                             سحر 19 رمضان

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت4:40توسط هستیا(گلاره) | |


وقتی بارون

با سر انگشت های لطیفش

تن تنهای خیابون رو نوازش می کنه

وقتی با بوسه هاش ,لب های پنجره رو به هم می بنده و

سر می خوره روی گونه های اقاقیا

درست همون موقع که بارون می زنه زیر آواز و

برگ ها می رقصن با صدای چیک چیکش

و قطره های بلورش روی دریای بی کران لی لی بازی می کنن...

چشمام رو باز می کنم و می بینم صورتم خیسِ و

لب های پنجره خشکِ خشک !

اقاقیا بیتاب شدن و برگ ها بی سر وصدا

به جای بارون تن تنهای خیابون رو نوازش می کنن

و قطره های بلورش توی دریاها گم شدن...!

به خودم که میام می بینم...بازم دلم هوای بارونُ کرده...


تن خیس نگاهم رو

به آغوش چشمات می اندازم

ولی تو پلک هات رو می بندی و
                                         
نگاهم, تالاپی می خوره زمین...!       

/* /*]]>*/

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت18:34توسط هستیا(گلاره) | |


گم شده ام

و کسی آدرس خیابانی که می رسد به من را ندارد!

.

.

.

من برای رسیدن نمی روم

نرسیدن تنها راه رفتهء من است!

...

آخ که امشب گیج می زنم و این گیجگاه لعنتی

تن بی جان مرا می پیچاند به هم از درد...

و درد تنها واژهء مشترک من و این تصویر مخشوش آینه ست!

.

.

.

بوق...بوق...بوق...

این سنفونی نبودن توست که همیشه اجرای زنده اش از

گوشی تلفن پخش می شود...

.

.

.

گم شده ام...

و کسی خبر ندارد از حال خرابم!

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت3:35توسط هستیا(گلاره) | |

برگشتم

چندوقتی می شه...

زبونم نمی چرخه بگم...

دستم نمی ره بنوسم...

یه مدتی وقت لازم دارم!

فعلا

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت3:37توسط هستیا(گلاره) | |

دارم می رم سفر

یه جای عجیب

یه جای آشنا اما غریب...

نمی دونم چی بگم...چی احساس کنم!

تمام کلمات و احساسات دنیا جلوی این حالم کم میارن...!

می روم اونجا که می گن خونهء خداست

اونجا که ابراهیم بناش کرد روی پی ای که آدم گذاشته بود

می روم دعا کنم...

اما شما قبلش واسم دعا کنین

دعا کنین که لیاقتشو داشته باشم

که لیاقتش رو خودش بهم بده

تو دلم طوفانی به پاشده که نگو...

  لبیک...اللهم لبیک...

حلال کنین

خداحافظی...


+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت6:25توسط هستیا(گلاره) | |


تپش های قلب تو

جاودانه ترین آوای بشریست

محفوظش بدار از حسرت...از کینه...از نفرت...

و بگذار تا آزادانه اوج بگیرد

درست هنگامی که نیمهء گمشدهء خویش را می یابد

درست هنگامی که نبض قلب دیگری

ملودی حیات او را

از سر می سراید

و دست او را در دست حوادث بگذار

رخصتی ده تا فراز و نشیب های فلک

دژهای صبر او را مستحکم تر کند

تا تازیانه های چرخ گردون  دیگر...هرگز...

لطافت ضربان های او را به بازی نگیرد

مگذار قلبت

رو به تیرگی ها بمیرد...

مگذار احساس_این میراث ناب الهی_

لرزش های بی وقفهء او را ترک گوید.

و بدان

اینجا...درست در کنار تو

همیشه دستی هست که بفشاری و غم هایت را به آن بسپاری

حتی اگر فاصله میانمان یک قرن باشد

وحتی اگر...روزی این دستها...خاموش باشند و سرد...

     حقیقت این است:  تپش های قلب تو و روزهای پر امید آینده

                                       برای بهارهء عزیزم

                                       که این روزها,چنگ بی رحمی زندگی

                                       به گیسوان روزهای او افتاده

                                       به امید روزهایی سرشار از رنگین کمان

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت3:29توسط هستیا(گلاره) | |

حالم خراب است

با هیچ کس کلمهء مشترکی ندارم

و حتی دغدغه ای و حتی لبخندی...!

و در دلم سنگینی می کند کوله باری از حرفهای ناگفته

وباز هم سکوتٍ لبهای حسرت زده ام میهمان هیاهوی دیگران می شود!

گوش هیچ کس بدهکار نیست!اما حرفهایشان طلبکار گوش های من است!

از اشکهای پنهانی ام نمی گویم!

بگذار چون معنای حرفهایم همیشه پنهان بماند!

علامت های تعجب جملاتم بی داد می کنند وقتی برای سوالاتم هیچ علامت سوالی جوابگو نیست!

مرا برای ساختن نشکنید!

من برای شکستن ساخته نشده ام!


                                         1 تیر 1388

                                         خوابگاه-12 شب...

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت2:28توسط هستیا(گلاره) | |

از پشت لبهای بسته ام با تو سخن می گویم...

آیا هرگز نت های کلامم بر روی خط حامل ذهنت به آوا رسید؟

و آیا توانستی حتی برای یک بار پرتوی نگاهم را از پلک هایت عبور دهی و بگذاری در سیاهی چشمانت معنای

نگاهم روشن گردد؟

شده است که لرزش دستانم را در آرامش دستانت خاموش کنی؟

شده است که...؟

چه سود دارد پرسش هایم؟...لبانم که بسته است!

و تو , افق نگاهت  بر روی آینه خیره مانده و انعکاس تصویر خودت بر سیاهی چشمانت باقیست!

با تو از چه بگویم؟

از حرفهایی که هزار بار در دل پروراندمشان و حتی یک کلمه شان را بر زبان نیاوردم...

مبادا که طعم تلخ نپختگیشان آزارت دهد!

نه...خیالت را آسوده می گذارم...

برو... و دل نگرانی های نداشته ات را نیز ببر ...

حال من خوب است...چنان خوب که ملالی جز دوری آرامگاهم ندارم...!

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت23:51توسط هستیا(گلاره) | |

وقتی که با حرفهایم هیچ کلمه ای همراه نمی شود برای بیان حال غریبم...

وقتی که خیسی گونه هایم را هیچ تفسیری نیست...

و برای چشمان سرزنشگر تو...هیچ دلیلی نمی یابم تا پریشانیم را توجیح کنم...

دیگر ادامه دادن...چه سود؟

همین...


+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت19:0توسط هستیا(گلاره) | |


در تلاطم افکارم گم شده ام...

آنجا که هجوم می آورند سایه های وحشی خیانت...

درست در لحظه ای که دستی برای خواهشی ممنوعه

نیمی از همیشه را هرگز کرد.

در تلاطم افکارم گم شده ام...

و خوب می دانم

بعدی از وجودم به سمت حسرت آرمیده است

و چشمهایم...

به سمت افقی از خواسته ها نابیناست.

آری...

من گم شده ام در تلاطم افکارم و

جز زجهء ثانیه ها

و زجر زخم ناگفته ها

همسفر همیشه همراهی ندارم...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت0:48توسط هستیا(گلاره) | |

توی این لحظه که همه چشم انتظار تولد دوبارهء زمین

خودشون رو تو ازدحام خیابونا گم می کنن

چشماشون محو تماشای ویترین های رنگارنگه و

دلشون لبریز از شور و شادیه...

من...

درست پشت بیتابی لحظه واسه تغییر

جا موندم...

من تو ازدحام خاطراتم گم شدم...

چشمام از پشت قطرهء اشک محو تماشای چیزی نیست!

دلمم...آخ نگم از دلم بهتره...

آهای آشنای غریبه!

 منو از یاد بردی؟؟؟

مهم نیست...

آینه رو فراموش نکن...


آغاز زندگیه دوباره در سال هشتادوهشت مبارک!!!

                    



+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت2:11توسط هستیا(گلاره) | |


-خیابان های شهر ,شلوغ نبودن توست!

دستها موازی اند و نگاه ها تنهای تنها غروب را می نگرند...

از قلب ها نمی گویم...که هر تپش تیغیست برای زخمی کردن بغض در گلو پنهان!

تنها شده ایم

و جاده ها میهمان قدم هایمان تا صبح طولانیست...

-خیابان های شهر ,شلوغ نبودن توست!

تا به کی...

نمی دانم!

کاش می آمدی...کاش...

        12 بهمن 87_در شبی که قلبم از هجوم سیاهی...ترسید


+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت2:4توسط هستیا(گلاره) | |

 

به خواب رفته است چشمانم
در شب تاریک تنهایی...

درست در آن لحظه که می پنداشتم  بیدار شده ام
پلک هایم به من خیانت کردند
و دیدگانم درپس قرن ها ناباوری
به خواب عمیقی
فرو رفتند...


از حوالی انسانیت که گذشتی

درست زیر چتر احساس

آنجا که بوی نم محبت در هوا می پیچد

و ریگ های خیانت مدفون شده اند زیر پای خیس موج های صداقت...

در آن لحظه که جوانهء عشق سر از خاک بیرون می آورد

و آسمان آبی تر از همیشه است

یادی بکن یاد مارا...

(اینم یه متن شاد واسه دوستایی که می گن من غمگین می نویسم!!!)

 

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت21:52توسط هستیا(گلاره) | |

آخرین باری که نفس کشیدم کی بود

یادم نمی آید آخرین باری که نفس کشیدم کی بود

آخرین باری که ریه هایم از هوا پر وخالی شد کی بود

آخرین باری که احساس کرده ام زنده ام کی بود

کی بود....یادم نمی آید

تنها, لحظه ای را به خاطر می آورم که به روی تخت آرمیده بودم

لحظه ای که چشمانم را بازکردم و قلب خود را در کنارم یافتم

غرق در خون قرمز داغی که هنوز جریان داشت!

قلبم هنوز می تپید...صدای تپیدنش را می شنیدم!

آخرین باری که به صدای قلبم گوش دادم کی بود

یادم نمی اید آخرین باری که به صدای قلبم گوش دادم کی بود

آخرین باری که ضربان شدیدش را احساس کردم کی بود

آخرین باری که لرزش خفیفش را درک کردم کی بود

کی بود...یادم نمی آید

تنها چیزی که یادم می آید

آخرین باریست که قلب کسی را از سینه اش بیرون کشیدم

و اولین باری که قلب خودم را از سینه ام بیرون کشیدم......

 

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت1:49توسط هستیا(گلاره) | |

گلدون صبرم ترک خورده لب طاقچهء تکرار...

چشمای منتظرم پوسیدن از انتظار...

آی...آی...

ساعتای همیشه روی دیوار...

:تیک تاکتون مستدام!!!

:عقربه هاتون با دوام!!!

 امون بدین به این قلب بی قرار...

نفسم برید...اما به آخر نرسید...!

بغضم شکست...اما هیشکی به این دل ,دل نبست...!

اشکام چکید...اما کسی مرگشونو ندید...!

آی آسمون بی ستون...

روی این دستای خالیم...یکم ببار...!




+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت0:50توسط هستیا(گلاره) | |

مغزم ازهجوم  ناله های مردگان در گور

به خود می پیچد

رهایم کنید...من آرامش می خواهم

نگاه آشفته ام ,غرق ابهام ناگفته ای می لرزد

و قلبم...

در آغاز هر تپش...به پایان نفس هایم می رسد...!

می سوزد...روحم گر گرفته است

روحم رو به خاکستر شدن است

و من

رو به مردن , در دقایق مرگ ذهنم

آرمیده ام...

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت0:8توسط هستیا(گلاره) | |

 

نگاهم نکنید

سنگینی نگاهتان

تن خسته ام را طاقت نیست

بگذارید ترک های قلبم در آغاز خرد شدن بمانند و فرو نریزند...

باور کنید خسته ام...

و این خستگی

روح بیتابم را از هم می درد...

وشریان های دریده ام نیز بماند برای تنهایی خودم

ارتعاش بغض نشکسته ام را در گلو می میرانم...

نکند غریبهء رهگذر تن عریان اشکهایم را به نظاره بنشید...

نکند گونه های خیسم برق تنفر نگاهشان را منعکس کند

نکند...

دلم می لرزد...دلم آهسته آهسته می لرزد...

و قلبم سکوت را مشتاقانه فرا می خواند...

بگذارید روحم بالهای خسته اش را بگشاید...اوج بگیرد...

آسمان می خواهم...آسمانی با نگاهی بارانی...وصدای غرش رعد...و نالهء باد...

 

همگان رفتند از برای خویش

                                    من ماندم و یک عمر تنهایی در پیش

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت22:44توسط هستیا(گلاره) | |


تیغ داره رگهای بی قرارمو می بوسه...

- چندتا رو باید از هم بدره تا دل بکنی ازین دنیای بی رحم...؟؟؟چرا دست از سرم برنمی داری...؟؟؟چرا نمی

ری؟؟؟

تن خستم دیگه طاقت نداره...

بغضم می ترکه...

چشمام پشت پرده ای از اشک می لرزه...

-چندتا نفس دیگه به این دنیا بدهکاری؟؟؟جای خالیه دیگه ای مونده رو قلبت واسه زخم خوردن؟؟؟...دیگه چیزی

ازت مونده واسه مردن؟؟؟

نگاهم قفل می شه به نگاه دختر توی آینه...

_ آی غریبه که تو آینه چشم تو چشم من شدی

  نکنه تو هم دوباره آشنای غم شدی

  نکنه دلت شکسته تو هجوم سایه ها

  یا که باز له شده اون به زیر پای عابرا

  می دونم تپیدن قلب تو هم اجباریه

  جای لبخند رو لبای غصه دارت خالیه...

دوباره می زنم زیر گریه...تصویر دخترک تار می شه جلوی چشمام

یه زمزمه از دور می شنوم

- حرفاتو گریه کن

  اشکات صدات می شن

  بغض و نگاه تو

  ناگفته هات می شن

...

خیلی خستم...

خیلی...

(دوباره قاطی کردم...)


+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت1:42توسط هستیا(گلاره) | |

دخترک برایم لالایی می خواند

چشمانم سکوت را پذیرا می شود

و من صدایم را در قعر گلویم به گور خاموشی می سپارم

واژه مرده است

نگاهم مرده است

عشق مرده است

و من تنها تلخی جدایی را جرعه جرعه می نوشم

شریان هایم خالی از عبور

 وقلبم آرام است

نفس مرده است

دلم مرده است

ومن..........مرده ام

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت17:49توسط هستیا(گلاره) | |


آینه ای پر ترک

نگاه خیرهء من...چهره ای غرق تردید

واژه های زندانی ذهن من

می شوند به کاغذهای پاره پاره

                     تبعید...

می سوزد شریان هایم

زیر داغی زهر جنون

بدانید ای مردمان خواب آلود

منم تنها دیوانه ای

                   مجنون...

مانده است گلوی خشکم

در لرزش آخرین پژواک...

از لبهای بسته ام

می آید تنها...

                     صدای آهی سوزناک

باور مکن مرگ مرا

زنده ام هنوز در این گورستان پر از زنده!

این انسانیت است که سالهاست در این حوالی

                  مرده...

منم زندانی در این کالبد غرق هوس

زیر قرن ها خاک

که هیچ کس نکرده است...علفهای هرز آن را

                هرس...

انعکاس قطره های اشک

به روی گونه های سوخته

کسی دستان مارا

به خط های موازی

               فروخته...

برق حسرت در چشمان بی فروغ من

آینهء پر ترک

تنها همراه شبهای

                     پر سکوت من...

                                  


+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت1:4توسط هستیا(گلاره) | |


باور می کنی زندگی کردن رو فراموش کردم؟

وحالا درست زمانی که شکوفهء امید توی نگاهم جونه می زنه

تو نگاهم رو پرپر می کنی...

بی پروا دم پنجره می رم!

خدای من...چه ارتفاعی...

آخ...چرا صدام می کنی آسمون؟

نمی گی دلم یا صدات می لرزه؟

نمی گی هواتو می کنم؟

چشمامو محکم می بندم...سیاهی سرازیر می شه تو گودی چشمام

ستاره های ریز سفید بهم چشمک می زنن

یه نفس عمیق...ریه هام از هوای سرد شب پر می شه...خالی می شه...پر می شه...خالی می شه...

...

مردم پای پنجره جم شدن

دور تا دور یه آدم که چشماشو محکم بسته...!

و ریه هاش خالیه خالیه...


+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت0:1توسط هستیا(گلاره) | |

چشم من خاموش

هیچ کس اشک تو را هرگز نبیند

دست سرد پر غمت را

هیچ کس در دست نگیرد

روح من آرام گیر در کالبد من

قلب تو در هیچ گور دیگری آرام نگیرد

آینه بشکن

نیست دیگر طاقت دیدن

رخصتی ده تا این شعله ء سرکش

بی قرار در دل بمیرد...

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت20:47توسط هستیا(گلاره) | |

 

ریشهء افکارم خشکیده اند

 

حتی باران اشک هایم آنها را زنده نمی کند

 

حتی جوانه ای سر نمی زند تا جرقهء یک فکر را به ارمغان بیاورد

 

دلم مرده است

 

و هیچ گوری نمی تواند بی تابی پیش از مرگ او را در خود پنهان کند

 

و هیچ دستی یارای کفن کردن لرزش های او را ندارد

 

و چشمانم...آه چشمانم

 

تا وقتی که پلک هایم در تلاشند تا درخشش امید را در پشت خود پنهان کنند

 

هیچ تصویری زیباتر از تاریکی را نمی توانم با آنها ببینم...

 

می دانم که بالاخره خورشید سر می زند

 

می دانم که بالاخره ریشه ای در ذهنم قوای از دست رفتهء خویش را باز می یابد

 

کمر صاف می کند

 

و با تمام نیرویی که به دست آورده اشک هایم را می نوشد و برگ های افکارم به واژه

 

می رسند

هنوز چشمانم بیدار است ...حتی در پشت تاریکی پلک هایم...!


+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت13:11توسط هستیا(گلاره) | |


دلم گرفته

دلم عجیب گرفته

در این هم آوایی چشمانم با ابر ها

و در این هم لرزی دستانم با برگها...!

دلم عجیب وسعت تنهایی اش را با آسمان قیاس می کند

و گاه فکر می کنم

چقدر عجیب تر است که من

به دو قناری در قفس...حسادت می کنم!

+نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت19:30توسط هستیا(گلاره) | |


خیلی سخته که وقتی از خواب بیدار می شی

ببینی که هنوز زندگی نکردی

اون وقته که می فهمی که چقدر خسته ای

چقدر دلت می خواد چشماتو ببندی و دیگه هیچی حس نکنی

و چقدر وحشتناکه وقتی بفهمی

تمام روزهایی رو که لمس کردی و توی اونها قدم زدی!

فقط رویایی بوده که توش فرو رفتی

وای این خیلی سخت تر می شه وقتی

درست موقعی که دارن توی گور می گذارنت

از خواب بیدار بشی و بفهمی

که تازه می خوای زندگی رو شروع کنی!!!


                      من خیلی خسته ام...


+نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت19:22توسط هستیا(گلاره) | |


آی ساعت دیواری! هنوز که تو بیداری
!

اینجا همه خوابیدن... دیگه کاری نداری!

تابلوهای غبارپوش! یادتون شد فراموش!

لبخندای اجباری... روی لبای خاموش!

در و دیوار خونه!  هی نگیرین بهونه!

رنگ و لعاب چیه؟...  آدم تو فکر نونه!

پرنده جون قناری!  چرا تو بی قراری؟

من اینجا توی زندون... تو از قفس فراری!

ای آسمون گریون !هر شب می باری بارون!

بغض منه شکسته... نمی ترکه آسون!



از میان خط خطی های ذهنم
شعر نیست! ولی
ساده ترین شکل حرفهای من است...
همین

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت13:41توسط هستیا(گلاره) | |

از چه بگویم برایتان
 
که هرگاه خواستم لب بگشایم

از درد زبان شلاق خورده ام

لب هایم به هم آمد

وسکوت

مهمان ناخواندهء افکارم گشت...

رویا   زهر شیرین خود را به رگ هایم ریخت

و من بار دیگر

سوی چشمانم را از حقیقت دریغ کردم

می ترسم

من از فراموشی می ترسم

و این ترس است که گرمی خون شریانم را

به تیغ سرد تنفر می فروشد

وحسرت یک لبخند را

بر لبان خشکیده ام می گذارد

.
.
.
.
.
بال پروازم دهید...




+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت14:2توسط هستیا(گلاره) | |


سوم خرداد   طرفای اوج خورشید

نالهء نوزاد    تو حجم اتاق پیچید

دست و پا زدن بیهودهء کودک در بغل مادر

چرا هیچ کس نظر او را برای آمدن نپرسید؟

هجده سال  بعد باز هم ظهر سوم خرداد

دخترک کنج اتاق از حسرت آهی کشید

نگاه ناامیدانهء دختر به کاغذهای خط خورده

دیگر تحمل نداشت   بغض دخترک ترکید

باز هم قصهء همیشگی!   دلیل ماندن؟

چرا شاعر از ادامه دادن داشت تردید؟

پا شد از جا    ایستاد در مقابل آینه

خیره شد بر خود   لبخندی بر چهره اش خزید

یک سوال کهنه در مغزش جان گرفت

چرا هیچ کس نظر مرا برای آمدن نپرسید؟


                                                              سوم خرداد 1386 _ درتنهایی روز تولد!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت10:34توسط هستیا(گلاره) | |

 

لاشهء خاطراتم را

در گورستان فراموشی

به خاک سرد تنفر می سپارم

شعرهای نا نوشته ام را

از زیر تیغ نگاهتان بیرون می کشم

و زخم های بی شمارشان را با مرحم اشکهایم تیمار می کنم

دفتر نت های من کجاست؟

می خواهم خط های موازی اش را پاک کنم از هیاهوی حرفهایم

و با نت سکوت...جای خالی زجه هایم را پر کنم!

تو...خفته در میان خواب های رنگی

و من بیدار در کابوس سیاه تنهایی

بازهم ناگفته ماندند واژه ها

و باز هم بی نصیب ماند حنجره ام از ارتعاش حقیقت

و لب هایم در لرزش خفیف بی صدایی ماند

و افکارم در پشت دیوار ترس خیمه زد

چه حکم تلخی دارد نا امیدی...

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت14:28توسط هستیا(گلاره) | |