تبليغاتX
هیاهوی حرف ها...امانم نمی دهند
قاصدک...ابرهای همه عالم شب و روز...در دلم می گریند

سوم خرداد   طرفای اوج خورشید

نالهء نوزاد    تو حجم اتاق پیچید

دست و پا زدن بیهودهء کودک در بغل مادر

چرا هیچ کس نظر او را برای آمدن نپرسید؟

هجده سال  بعد باز هم ظهر سوم خرداد

دخترک کنج اتاق از حسرت آهی کشید

نگاه ناامیدانهء دختر به کاغذهای خط خورده

دیگر تحمل نداشت   بغض دخترک ترکید

باز هم قصهء همیشگی!   دلیل ماندن؟

چرا شاعر از ادامه دادن داشت تردید؟

پا شد از جا    ایستاد در مقابل آینه

خیره شد بر خود   لبخندی بر چهره اش خزید

یک سوال کهنه در مغزش جان گرفت

چرا هیچ کس نظر مرا برای آمدن نپرسید؟


                                                              سوم خرداد 1386 _ درتنهایی روز تولد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:34  توسط هستیا(گلاره)  |